سيد محمد باقر برقعى

3323

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جهان روسبىباره‌اى ناكس است * بجز روسبى كى كند اختيار تو چشم درستى و مردانگى * از اين روسبىباره هرگز مدار دريغ آن‌همه پند دلبند او * گرامىتر از گوهر شاهوار دريغا ز خودكامى و خبرگى * نبستم يكى پند او را به كار دريغا نه خامى و شوريدگى * گل صدق كشتم در اين روزگار همه مردمى كردم و كى كند * بجز مردمى تخمهء نامدار چو ديد اين‌چنين سركش و توسنم * درآورد از روزگارم دمار چو خود روزگار عبرت من نشد * شدم من چنين عبرت روزگار مستى يك روز به مستى ره ميخانه بپويم * داد دل از اين عقل سبكسار بجويم حاصل نشد از مسجد و از كعبه مرادى * شايد كه گشادى برسد زان سر كويم هر نام بجز نام تو از دل بزدايم * هر نقش بجز نقش تو از ديده بشويم صد بوسه از آن لعل شكر بار بگيرم * صد نافه از آن طرّهء طرار ببويم يك‌سو زنم اين پردهء ناموس و ريا را * از نام گريزم ره صد ننگ بپويم ديوانه شوم نعره زنم جامه درانم * وان راز نهان بر سر بازار بگويم گر خلق بپرسند كه ديوانه چرا شد * گوييد كه ديوانهء آن سلسله مويم در حيرتم از خلق كه اوصاف تو گويند * من از تو برون نامده وصف تو چه گويم در بارگاه حضرت رضا ( ع ) گوشم به انتظار پيام تو بر در است * « كز هرچه بگذرى سخن دوست خوش‌تر است » ساقى بده پياله پياپى كه جام ما * خالى نگشته چشم پى جام ديگر است تا عقل در سر است بجز دردسر مخواه * زان مى بده كه داروى هر درد در سر است تا نقش هست و نيست بسوزيم در ضمير * آن آب ده كه خاصيت آن چو آذر است مطرب ره عراق و سپاهان فروگذار * زان ره برو كه رو به‌سوى كوى دلبر است گر از بهشت عدن شنيدى حكايتى * آب و هواى خطّهء مشهد نكوتر است بنگر به اعتدال هوايش كه در تموز * صحن چمن ز سبزه چو ديباى اخضر است